روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )

598

شرح شطحيات ( فارسى )

477 فصل ( فى شطح الحصرى أيضا ) ( 1184 ) حصرى روزى در مسجد جامع « 4 » نشسته بود . صاحبان خود را گفت « بگذاريد مرا . با بلاى خويش چبودست شما را ؟ نه شما از اولاد آدم‌ايد كه او را بيد خود آفريد ، و درو روح خويش دميد ، و ملايك مقرّب را بسجود او درآوريد . او را يك كار فرمود ، و خلاف كرد . چون در اوّل دنّ دردى باشد ، آخرش چون بود ! » ( 1185 ) قال : درين سخن تغيّر نيست ، و ناتمام در عشق حريف نيست . سيمرغ جانش از حلقهء نامهربانان عزلت مىخواست . نسبت از آب و گل ببريد ، و در بلاء مشاهده بپريد . دانست كه آن دم با اهل صحبت نمىگيرد . عزّ انس وحدت خواست . عزّ از خلق پيدا شد . « يفرّ من شاهق » . اى شاهق ! انبيا اگر چه عزيزاند ، از حقّ در طريق‌اند . جان مفرّد از حدث بقدم رود ، زيرا كه در قدم جنگ نيست ، و در ازل رنگ نيست . اى جان گم‌گشته ! دانهء وحدت از دام عشق برگير . چون دانه خوردى ، علّت عقل بينداز ، كه عشق تو تيمار جانست ، بىغوغاى انسانى پرده‌دار قدم است . پرده و پرده‌دار بگذار ، زيرا كه عدم است . دم از « رفيق الاعلى » زن . « لو اتّخذت خليلا ، لاتّخذت أبا بكر خليلا ، لكن خليل صاحبكم هو اللّه . » صحبت از طريق است ، ليكن در عزّت فنا رفيق است .

--> ( 4 ) روزى در مسجد جامع . . . : مقابله شود با فصل 466 فوقا